این را می گذاریم که وبلاگمان کله نشود! وگرنه همچنان در همان آدرس پایین،نهضت را ادامه داده ایم.
نظرات ()
نظرات ()خب باشد! ببخشيد ديگر. آخر تو که نمي داني در اين
ماه چند تا تولد است. تولد ماجده، مينا،
مارال، ثمين، حاجيه، تازه تولد معصوم هم هست! و هنوز هم من درگير کارهاي
نمايشگاهم. همه ي اينها به کنار، دچار حواشي هم شده ام بدجوري. يعني اصلا افتاده
ام وسط حواشي!خب ببين که اينها، براي آدم حواس نمي گذارد. از ماه پيش هم يادم بود
که تولدت است. ميدانم تولد يک سالگيت هم هست. و کلي ذوق داري. بعد هم من چه کار
کنم که اين پرشين بلاگ مادر مرده، آرشيو آبان را نمي آورد تا من ببينم، چه روزي
متولد شده اي. ولي خب به جايش قول مي دهم، تمام اشکالاتت را برطرف کنم. ثبت
فکرت را پررنگ مي کنم، يا رنگت را بهتر. خلاصه هديه ي تولدت همين است. تولدت هم
مبارک!
نظرات ()پيما!
لکه باش بر دامن دخترک پاک
تا همه بدانند بيش از اينها
مجنون شده اي
پيماي آسماني!
سخت بفشار لگام گسيخته را
و بر زنجيرهاي پاره
نماز گزار
تا بتاراني تمام گردبادها را
پيما بمان!
و ادامه دهنده ي روضه ي انگشت هاي خاکستري من باش
چروک هاشان را بِسِتاي
و ناخن هاي کشيده شده شان را
ببوس
تا ديگر جراتش را به دل راه ندهند
که در گوشتم فرو روند
پيما؟
رد پايم را، از رد موهايم ببين
که در جاده مي ريزد
بيا و يک روز
تنم را تکه تکه کن
و هر تکه را بالاي کوهي بگذار
آنگاه صدايم کن
که تنها رويايم
صداي توست...
نظرات ()زندگي باز هم چنگال هايش را، در دستانم گره داده است
و منتظر سوت داور است. و هيچ هم اهميت نمي دهد به وزنش، که اين همه از وزن پنجاه
کيلوي من بيشتر است. وزنش که به اندازه ي، قرن ها، نظام ها، زلزله ها و جنگ هاست.
هيچ هم فکر نمي کند که من، از همين الان فيتيله پيچ
شده ام. نمي بيند که روي دو پايم، خم شده ام. و دست هايش را اگر مي گيرم، يا کمرش
را، فقط براي نگه داشتن خودم است. نمي فهمد اين چيزها را زندگي انگار.
لازم نيست کمرم را به زمين بزني. من الان هم دراز به دراز افتاده ام وسط اين تشک زردم.من همين حالا
هم ضربه فني شده ام.
يادداشت هاي روزانه، چهارشنبه، نه آبان
نظرات ()- اولين بار که ديدمش، دوم دبيرستان
بودم. با سمانه رفته بوديم فرهنگسراي جوان در سيد خندان؛ يک شب شعر بود در مورد
فلسطين. قزوه هم آمده بود. قيصر آمد، با يک پسر جوان کنارش. به نظرم آمد چقدر ضعيف
است. چقدر غمگين. انگار سنگيني همه ي زندگي ها را، به دوش بکشد.
- آخرين باري که ديدمش، دو هفته پيش
بود. کنگره ي خانه شاعران جوان. آمد روي سِن. معلوم بود با اکراه مي آيد. قبلش که
ساعد باقري دعوتش کرد، صداي کف زدن، بلند بود و کشدار. همه ي دستها، دست به دست هم دادند که وادارش کنند، بيايد.
آمد! توي جانش يک خجالت يا شرمندگي موج مي زد. گفت:" من فقط شش کلمه شعر مي
خوانم" و خواند. براي آخرين بار صدايش را شنيدم.
- ماجده مي گفت، يک بار قيصر را
دعوت کرديم مدرسه، قرار هم بود بيايد، اما حالش بد شد و نيامد. ماجده مي گفت، حالا
وقت هست. يکباري حتما دعوتش مي کنيم، بيايد مدرسه.
- همين امروز داشتم فکر مي کردم،
بايد گزيده شعرهايش را بخرم. داشتم فکر مي کردم، خيلي بيشتر بايد بخوانمش. اصلا هم
فکرش را نمي کردم يک ساعت بعد، خبر ِ ...
- کلاس هايش تابستان، خانه شاعران،
تشکيل مي شد. ثبت نام نکردم. فکر کردم سال ديگر...
- خب!
اولش بُهت زده شدم. بعدش اما عصباني. آخر من همين دو
هفته پيش ديده بودمش. بعدش اما دلم انگار خالي شد. يعني اصلا دلم انگار گم شد. وسط
بدنم هيچ نبود و همه اش هم دوست داشتم گريه کنم. اما حالا که مي نويسم، فقط چشم
هام مي سوزد.
" درد هاي من نگفتني
درد هاي من نهفتني است"
او هم درد داشت. دردواره ها را نگاشت تا کمي از
دردهايش را، ببينند مردم. حالا رفته. راحت شد.
همه رفتند. ديگر هيچ کس نمانده. ديگر هيچ کس
نمانده...
نظرات ()ولي من گاهي يادت مي افتادم. خيلي وقت ها هم. مثلا
هر وقت آن کتاب "چنين گفت زرتشت" را مي ديدم؛ وجدانم، خِر گلويم را مي گرفت
که از تابستان سال اول دانشگاه، اين کتاب را گرفته اي و هنوز پس نداده اي. خيلي
بيشتر از اين حرف ها هم يادت مي افتادم. مثلا بعضي شعرها، مرا ياد تو مي انداخت و
هرکدام از شعرهاي پيش دانشگاهيم را هم که مي خواندم، حال و هواي آن روزهاي غريب
شاعرانه يادم بود.
نمي دانم تو يادت مي آيد اين چيزها را اصلا يا نه؟
حتي همين چند وقت پيش، به يکي از داستان هايت فکر مي کردم.
حقيقتا اولين دختري بودي که اين طور کنجکاو بودم
نسبت به او. مي دانستم آنقدر ها که آن دخترک بد خلق را دوست داشتي، مرا دوست
نداري. خب مخاطب همه ي شعرهايت هم او بود. اما مهم نبود برايم. فقط مي خواستم کشفت
کنم و کمکت، تا شايد ديگر آن اشک ها را گوله گوله نريزي. جزء اولين کساني هم بودي
که غم آبي پيش دانشگاهيم را تقسيمش کردم. اما تا آخر نماندي، بس که در فکر آن
دخترک بودي و هيچ نمي ديدي.
من هنوز يادم نرفته، آن روزها را که شعروار، نامه
نگاري مي کرديم و هنوز هم يادم نرفته، که تمام نوشته هامان را يک روز، يکباره،
پاره پاره کردي و من هم همه را جمع کردم و بردم خانه، بعد هم جاي تست عربي، همه
تکه هاشان را، پازل وار، کنار هم چيدم و چسب زدم. حقت بود که همانجا، همه چيز و
همه چيزت را بريزم دور، اما برايم تو مهم نبودي، يک چيزهايي بود در تو که خودت هم
نمي دانستي و فقط من مي ديدمشان. يک چيزهايي که دَرت نبود، دورت بود. چيزهايي که
پابندم مي کرد.
نمي دانم تو چقدر يادت هست. حتي سال اول هم غم هامان
يکي بود و حسابي قاطي زندگيم بودي. نمي دانم چه شد که ناگهان بريدي؟ تقصير من بود
يا تو يا کي؟ تقصير من هم بود، اما...
من نمي دانم چه شد که ديگر نديدمت. اما هيچ بدم نمي
آمد که گه گاه، کمي با هم گپ بزنيم.
هنوز هم فکر مي کنم که مي نويسي يا نه؟ هنوز هم
نگران خشکيدنتم و هنوز هم ...
نمي دانم يادت مي آيد يا نه؟ شايد فراموش کرده اي آن
سال پيش دانشگاهي نکبتي را. که اول شعر بود و بعد تست. گيرم تو رتبه ات هفده شد و
من صد و چهل و يک. و تو حقوق رفتي، بر خلاف علاقه ات به ادبيات و من هم روانشناسي
تهران را که قبول نشدم، آمدم اين دانشکده ي سرنوشت ساز. علوم اجتماعي و غرق شدم در
اين توهمات و انتزاعيات جامعه شناختي و البته شعر را هم فراموش نکرده ام هنوز.
اما نمي دانم امروز مرا شناختي يا نه؟
نه! حتما نشناختي. حتما گمان کردي يکي از دوست هاي
ماجده ام که تا به حال هم نديدي اش. نمي توانستي به آن سردي جوابم را بدهي؛ اگر
يادت بود آن روزها را.
نه! معلوم است که مرا نشناختي. آخر سه کيلو وزن کم
کرده ام و مريض هم شده ام. خب موهايم هم بلندتر شده است و کفش هايم را هم همين
امروز با مينا عوض کرده بودم. قطع به يقين مرا نشناختي که آن همه دوستي را با يک
سلام زمستاني جواب دادي و رفتي.
رفتي و هيچي هم نپرسيدي، که حالا بعد از شش ماه
زندگيم دارد کجا مي رود؛ بعد از آن بحران. نپرسيدي بعد از تولدم ديگر چگونه زندگي
کردم، که روز مرگم بود انگار.
حتي نپرسيدي که هنوز هم شعر مي گويم يا نه؟
و من فقط بُهت کرده بودم. و نگاهت نمي کردم تا مبادا
بيشتر از اينها ببينم. و بعد اندوه آمد سراغم. اندوهي سهمگين.
راستي! تو هنوز هم شعر مي گويي؟
نظرات ()دلم مي خواهد گريه کنم. خب دلم مي خواهد ديگر. مثل
دختر بچه ها. و باز هم رفته ام در همان وادي هاي احساساتي محض. که حال آدم را به
هم مي زند. آن روز با فاطمه بحث مي کرديم در مورد احساس. خب اشتباه مي کنند مردم،
که وارد حوزه ي تخصصي آدم مي شوند. فکر کردم ديدم، همه شان را بگذاري روي هم، شايد
تجربه ي مرا در احساس داشته باشند. آن هم يحتمل!
هيچ کس نمي فهمد، من چقدر مي توانم احساس داشته باشم
و بيشتر که فکر کردم ديدم، در هيچ حوزه اي به اين ميزان تجربه ندارم. از ده سالگي
تا به حال! کم نيست!
و انگاري احساس هايم هم مثل همان ده سالگي مانده
است. اين همه بي صبريم و اين نياز به ستايش خجالت آور.
" خرابکاري عاشقانه" را که مي خواندم به
طور متوسط هر سه صفحه، يک صفحه را براي دوباره خواندن علامت مي زدم. و چقدر همه ي
احساسات آن دختربچه ي فسقلي، شبيه احساسات اين دختر بچه ي بيست ساله بود.
حتي کارهامان، پيش بيني هامان، بي طاقتي هامان و
گمانم حتي من از او بي طاقت تر بودم.
هيچي ديگر، کلي همزاد پنداري کردم و فهميدم؛ يا
احساس سن نمي شناسد يا من احساسم مثل دختر بچه هاي کم سن و سال است.
توي مدرسه که هر پنج شنبه مي روم و بالاسر بچه هاي
مردم مي ايستم، يک جورهايي نگاهم مي کنند؛ انگار که خيلي ازشان بزرگترم و کلي غمم
مي گيرد.
هر پنج شنبه بهم اثبات مي شود که دارم فاصله مي گيرم
از آن روزهاي بي خيالي و دارم نزديک مي شوم به سال هاي "آدم بزرگ ها". هر
پنجشنبه نگاهم مي کنند مثل "آدم بزرگ ها" و ازم اجازه مي خواهند و
خودشان را برايم لوس مي کنند و ازم سوال مي پرسند و الخ. و انگاري فکر مي کنند من
هم " آدم بزرگم".
و گاهي هم آدم مجبور است اداي "آدم بزرگ ها"
را در آورد. مثلا وقتي مي روم انجمن علمي و ماسک احمقانه ي دبيري را مي زنم و جذبه
مي گيرم و پیشنهاد مي دهم و کلي کار احمقانه ي ديگر که نمي دانم با چه انگيزه اي،
اين همه با انرژي انجام مي دهم.
فاطمه راست مي گويد که وقتي جلسه داريم ديگر بي نقطه
ام. وقتي خودمم، وقتي دبير نيستم، نقطه ام و همه کارهايم هم نقطه است.نه! هيچ وقت
هم اصلا و ابدا و اصالتا و اساسا،" آدم بزرگ" نبوده ام.
مي دانيد. اصلا بحث اين حرف ها نيست. خيلي درست
گفت آن کسي که اين را گفت.
بله ديگر، من فقط زهرا مينائي چهارده ساله از
تهرانم!
نظرات ()انباشته مي شوم از چيزي، که فهمش سخت است. تنها مي
دانم از چيزي انباشته مي شوم و روزي منفجر خواهم شد. و سخت مي ترسم از آن روز. که
تمام نقشه هايم بر باد است. و از همان روزهايي است که کارهايم از سر بي عقلي است.
از آن روزهايي که، همه چيزم بر باد است. شبيه روزهاي بهار هشتاد و شش. همان
روزهايي که تمام ديوارها را مي درم و با احساسم، سر مي برم. از آن روزهايي که چشم
هايم، عجيب شعله ور مي شود و هیچ چيز نمي تواند در برابر عطش بی انتهايش، نلرزد.
از چيزي انباشته مي شوم و " ياسم از صبوري روحم
وسيع تر" مي شود.
بر اين انباشت فقط بايد صبر کرد، صبر،صبر،صبر.
و خوب مي دانم.
يک روز- همين روزهاي نزديک- منفجر خواهم شد.
نظرات ()گريزي نيست
و در من متولد نخواهند شد
نهال هاي چروکيده ي اميد
اي ناگزير ترين زخم هاي پنهاني
درود!
از دمي سر خوشي چه باک؟
که گلويم در حوالي تنت گير کرده است
و هميشه بايد رفت، رفت، رفت
و آسفالت خيابان ها را پوساند
و در هيچ ايستگاهي هم
توقف جايز نيست
من هميشه در راهم
و سکون تنها هميشه است
اي ناگزيرترين سرداب هاي راه!
انتها را خط مي زنم
و هيچ دو پاره خطي
زين پس
به هم نخواهند رسيد
نظرات ()